شمس الدين محمد كوسج

154

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

بيامد به ايران به ديدار تو * دگرگونه بد راى و گفتار « 1 » تو جهان‌جوى برزو شد از من جدا * به مانند سهراب نر « 2 » اژدها به شنگان خود او بود دمساز من * نگفتم به دو هيچ ازين « 3 » راز من به برزيگرى گشت همداستان * بخواندم برو نامهء باستان بدان تا نجويد همى ساز جنگ * سرش را همى داشتم زير سنگ نبايد كه همچون پدر روزگار * شود كشته در دشت پيكار زار ز « 4 » ناگه يكى روز افراسياب * به دو بازخورد همچو درياى آب نبيره‌ست برزو و رستم نيا * به چاره بجستم همى كيميا « 5 » به دو گفت بنماى انگشترى * چه دارى نهانش به‌سان پرى به دو داد انگشترى شهره‌زن * برهنه رخان پيش آن انجمن نگه كرد رستم بدان بنگريد * نگين جفت آن مهرهء خويش ديد بخنديد چون گل رخ تاج‌بخش * ز هامون برآمد برافراز رخش به برزوى شيراوزن آواز داد * كه گردون گردان تو را ساز داد ز هامون بر افراز باره‌نشين * به نزديك گردان ايران « 6 » زمين چو بشنيد برزو ز رستم سخن * به دو گفت كاى سرور انجمن از آن پيش تا نزد ايرانيان * شوى « 7 » شاد كن جان تورانيان به من بخش رويين و آن لشكرش * بدان تا شود شاد زى كشورش بگويد به توران مر اين كيميا * كه برزو نبيره‌ست و رستم نيا

--> ( 1 ) . ن : پيكار . ( 2 ) . ن : يل . ( 3 ) . ن : نيز اين . ( 4 ) . ن : به . ( 5 ) . ن : كنون [ تو ] نيايى نبيره‌ست او * چو بشنيد رستم تمامى ازو ( 6 ) . ن : برم تا به نزديك شاه . ( 7 ) . ن : شود .